تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

اسفند 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا
طراحی سایت

 
       گوناگون

 

امیر پشت بلند اسیر میشود 2 

 

بعد از اسیر شدن منو یه راست بردن بصره اونجا دو تا ایرانی هم به اسارت گرفته بودن و همون جا شروع کردن از مو بازجویی که امین زاغی کجاست و آدرس خونه رو از مو خواستن مو هم اصلا محل سگم نزاشتمشون بعد قرار شد ما رو از بصره ببرن بغداد ما هم گفتیم چه بهتر هر چی باشه آب و هوای اونجا از بصره بهتره و خوشحال شدیم . فردا دیدم سه تا طنابو وصل کردن به یه کامیون و میخوان ما رو بهش ببندن مو هم گفتیم خیالی نیست اون دوتا هم که اتفاقا منو میشناختن تبعیت کردن ما رو بستن . سر ظهر کامیون حرکت کرد هوا بالای 55 درجه بود ما هم بدو بدو دنبال کامیون حرکت کردیم هنوز از بصره خارج نشده بودیم که اون دوتا شروع کردن آب آب کردن که اعصابمو خط خطی میکردن یه3/4 ساعتی همینطور گذشت اینا منو تاس کرده بودن که راننده کامیون اومد بیرون که اتفاقا اونم اعصابش خورد شده بود به سه تامون سه کاسه آب داد او دوتا طوری آب میخوردن که انگار دارن نوشابه میخورن هی میخوردن و میگفتن به به بازم بده . نوبت ما که شد به راننده گفتم باید دستامو باز کنی اونم دستامو باز کرد و هفت تیرشو گذاشت رو شقیقم مونم انگشتامو کردم تو کاسه آب و به پشت بلندم کشیدم و گفتم حالا دستامو ببند شروع کردیم به حرکت خلاصه با هزار بدبختی رسیدیم بغداد . منو یه راست بردن زندان ابوقریب و انداختنم تو اتاق بازجویی دیدم صدام اومد تو و گفت : که حالا مردم آزاری میکنی یلا بگو امین زاغی کجاست . مونم گفتم ک مو الان سرم درد میکنه بگو یه چایی نسکافه ای چیزی برام بیارن تا بعد . اونم عصبانی شد و به زندانبان گفت شکنجش بدید تا به شبون بیاد بعد دست و پامو بستن به صندلی و تا سیم 220 ولت وصل کردن بهم مونم یه خنده ای کردمو به برقه گفتم : ولک ولم کن تا ولت کنم که برق کل زندان ابوقریبو قطع کردم بعد که همونطور دست و پامو به صندلی بسته بودن آهنگای بندری میزاشتن این دفعه خیلی شکنجه شدم خیلی سخت بود تا کنتل خودمو حفظ کنم و امین زاغی رو لو ندم بعد که دیدن زبونم بدجوری قفله همونطور که دست و پامو بسته بودن دو گونی عینک ریبون اصل ارودن و ریختن رو زمین شروع کردن لگدمال کردن و شکستن خیلی درد کشیدم اما بازم لو ندادم . بعد ولم کردن و انداختنم تو سلول انفرادی . فردا که شداز دوباره شروع کردن به شکنجه دادن ولی بازم دهن باز نکردم تا اینکه خود صدام اومد تو اتاق بازجویی یه قیچی هم دستش بود . مونم گفتم : یا سید عباس میخواد چکار کنه . دیدم اومد طرفم و گفت : الان پشت بلندتو میزارم کف دستت. بچه ها مونم حسابی قات زدم و رسیدم به مرز جنون یهو یه کله زدم کف پیشونی صدام و با یه حرکت طنابارو پاره پوره کردم و کار زندانبانو هم ساختم . تا از اتاق رفتم بیرون دیدم رعد و سعد بچه های صدام اومدن طرفم و گفتن : به به امیر پشت بلند . مونم گفتم : بابا دهنتون سرویس شما مونو از کجا میشناسین بعدم کله های جفتشونو به هم زدم و یه 7/8 تا پروانه دور سرشون گردوندم بعدم قایمکی از زندان فر کردم با زحمت خودمو به ایران رسوندم که اونم خودش یه داستانی داره ..... خلاصه اینکه جنگ تموم شدو هنوز که صدامو تو دادگاه میبینم جای اون کله ای که از مو خورده رو میبینم و به بجه ها نشون میدم . یه بارم که الجزیره رو گرفته بودم ، صدام به قاضی گفت : آقای قاضی همه از من شکایت دارن یعنی من نمیتونم از امیر پشت بلند شکایت کنم نگاه کن تو رو خدا جاش هنوز مونده که قاضی با اون چکشش زد به میز و گفت اعتراض وارد نیست . بابا دم قاضی گرم . دم شما هم گرم .

بچه ها میخوام به شما هم یه حالی بدم یه مسابقه ای میخوایم راه بندازیم که مسابقه لاف زنونه اسمش . شما لافتونو بنویسید و به یه طریقی به دست ما برسونید ما هم لاف شما رو آپ میکنیم و ملاکمونم تعدا نظراته .

در ضمن امین زاغی داره خودشو برای کنکور آماده میکنه و میخواد بره دانشگاه اکسفورد شاید تا بعد از کنکور آپ نکنه اخه میگه آمریکا امکانات اینترنتش خیلی پایین تر آبادانه

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

کشتی تایتانیک 

سلام بچه ها حالتون خوبه؟

هفته پیش با بچه ها قرار داشتیم لب شط .وقتی جمعمون جمع شد هوس شنا زد به سرمون .همه لخت شدیم بپر تو آب داشتیم واسه خودمون صفا می کردیم که یهو دیدم از بچه ها دور شدم. خواستم برم طرف بچه ها که دیدم یه سایه بالا سرم سنگینی می کنه.یه نگاه به بالا انداختم دیدم ولک یا سید عباس کشتی تایتانیکه الانه که منو زیر بگیره.یهو دیدم یه طناب طرفم انداختن ناخدا بود داشت داد می زد امین زاغی بیا بالا.گفتمش ولک تو منو از کجا می شناسی؟خلاصه رفتم بالا به ناخدا گفتم میشه یه چرخی تو کشتیت بزنم؟گفت:اختیار داری کشتی مال خودت.داشتم همین جوری دور میزدم که دیدم یه پسری نشسته داره یه دختری رو نقاشی می کنه.سرشو بالا اورد امین زاغی.گفتم دهن سرویس تو منو از کجا می شناسی با این صورتت؟گفت بابا منو یادت نمیاد جک؟اون روز با رز اومدیم خونتون بعد بردیمون امیری بگردیم.گفتم که موهیچی یادم نمیاد که یهو کشتی تکان های شدیدی داشت می خورد . یهو زیر پام خالی شد پریدم اون ور کشتی داشت نصف میشد دیدم جک رفته سراغ دختره رز داره نجاتش میده جونش هم در خطر بود.تو دلم گفتم خاک تو سرت که به خاطر یه دختر خودتو داری می کشی.ناخدا اومد با هزار خواهش و التماس گفت بیا کمکمون کن.آقا منم یه پنج شیش هزار نفری رو نجات دادم رو آب بودم که کشتی کلا رفته بود زیر آب . با خودم گفتم از اینجا تا آبادان که راهی نیست یه دست شنا می زنم می رم.داشتم به بچه ها نزدیک می شدم براشون دست تکون دادم آخه داشتن دنبالم میگشتن .خلاصه جریان رو براشون تعریف کردم .بعد امیر پشت بلند هممون رو سمبوسه لب شط مهمون کرد دمش گرم.خجالتمون داد.اون شب تا صبح فکر جک و دختره بودم.صبح زود که از خونه اومدم بیرون دیدم یه اعلامیه ترحیم پشت درمون زدن که دیدم بدبخت جک مرده.اینقدر دلم سوخ سیش.واس خاطر یه دختر...حالم گرفته شد. کاشکی دو تاشون رو نجات می دادم. برا یه هفته عذاب وجدان داشتم که با کمک بچه ها سر حال اومدم.دم همشون گرم.دم شما هم گرم که نشستین دارین خاطرمو می خونین.

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

امیر پشت بلند اسیر میشود 

سلام

سلام به بچه های آبادان ، خرمشهر، ایذه ، سربندر ، سوسنگرد و ..... سلام به تمام بچه های ایرون ، سلام به همه خوزستانیها یه سلام ویژه به تمام بچه های دنیا بابا دمتون گرم دیگه از تموم دنیا هم ما بازدیدکننده داریم از ژاپن ،آمریکا آنگولا بلژیک اصلا فکر کنم تا چند پست دیگه از اون دنیا هم ما بازدیدکننده داشته باشیم. خوب حالا بریم سراغ خاطره :

طرفا سال59 بود که هیچکی خونه نبود و من امین زاغی تنهایی حوصلمون سر رفته بود . گفتیم چه کنیم چه نکنیم که امین زاغی ( خدا بگم چکارش نکنه که مملکتمونو 8 سال به خاک و خون کشید ) گفت بیا مزاحمی زنگ بزنیم به این واون مو هم گفتم نه زشته مگه تو دوست داری کسی بهت مزاحمی بزنه . به هر حال کلی بهونه تراشید و.... ما رو خام کرد مونم حالا که می زنیم به خارجیا بزنیم که مو به ایرانیا اصلا نمیتونم مزاحمی بزنم اونم قبول کرد و شروع کردم به تماس گرفتن . به آمریکا کانادا برزیل آلمان ژاپن حتی به فیجی و ساحل عاج ، جالب اینجا بود که نامصبا همشون منو میشناختن  . دیگه آخرین تماسی که گرفتیم با عراق بود و خونه صدام حسین . تا گفتم فوووووووووت مییییو ، صدام گفت امیر پشت بلند الان پدرتو درمیارم مونم کم نیووردم گفتم بشین بینیم با ، با اون قیافت . اونم گفت الان میام آبادانو با خاک یکسان میکنم مونم گفتم برو بابا ما جلو زلزله های 12 ریشتری میگیریم تو که عددی نیستی  . خلاصه تا گوشی رو قطع کردم دیدم واویلا همین جور از چپ و راست داره موشک و خمپاره میباره . تلویزیونو روشن کردیم دیدیم اخبار میگه صدام پدر سوخته به ایران حمله کرده الانم میخواد خرمشهر اشغال کنه منم غیرتی شدم و امین زاغی هم که عذاب وجدان گرفته بود تاکسی دربست گرفتیم رفتیم خرمشهر دیدیم نصف شهر ویرون شده یه گوشه از یه خونه قایم شدیم تا یکی از عراقیا اومد تو با یه سیلی شل و پلش کردم و تفنگشو گرفتم امین زاغی هم همینطور یه تفنگ کاسب شد . خلاصه یه چند روزی مقاومت کردیم تا  یه خورده ارتش ایرانم یه نظمی پیدا کرد و ما هم اجبارا عقب نشینی کردیم .

بعد از عقب نشینی یه چند روزی استراحت کردیم و رفتیم تو لشکر تا خرمشهرو پس بگیریم صدام هم برای مرده و زنده ما کلی جایزه گذاشته بود . خلاصه روز عملیات شروع شد و ما با عملیات والفجر 38 و با رمز usa (یا سید عباس ) رفتیم جنگ بعد یه مدتی دیدم ما میزنیم اونا جواب میدن ، اونا میزنن ما جواب میدیم مونم به امین گفتم کا این چه جنگیه . عینک ریبونمو با دستمال پاک کردم و یه موتور پرشی گرفتم امین زاغی ترکم مسلح زدیم به قلب دشمن مو با یه دست گاز میدادم با یه دست رگبار امین زاغی هم که با هر دو دست . تارومارشون کردیم و دیگه داشتیم پیروز میشدیم که این موتور نامصب بنزینش تموم شد ما هم پیاده شدیم دیدیم ای بابا دور تا دورمون عراقین و مارو محاصره کردن و میگن به به امیر پشت بلند و امین زاغی مونم گفتم بابا دمتون واقعا گرم شماها منو از کجا میشناسین . بعدم ما نامردی نکردیم و شروع کردیم رگبار کردنشون نصفشونو کشتیم که دیدیم فشنگامون تموم شده و اونا شروع کردن شلیک کردن و ما هم جا خالی میدادیم و به خود عراقیا که پشتمون بودن میخورد. بعدشم ما چاره ای نداشتیم جز تسلیم وشروع کردن به بستن دست و پای من هنوز دست و پای امینو نبسته بودن که یهو یه خمپاره خورد بغلمون که امین زاغی فرصت فرار پیدا کرد و در رفت و منو به اسارت گرفتن .

خوب بچه ها تا اینجارو داشته باشید تا بعد چون خلیل چیتا و مرتضی چی توز اومدن دنبالم . پس تا بعد .

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |