تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

اسفند 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا
طراحی سایت

 
       گوناگون

 

امین زاغی و فرماندگی سپاه اشک سوم ( قسمت آخر ) 

خلاصه تا نزدیکم شدن و چشم به چشاشون خورد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم یه 400 500 نفر سواره بودن که لباسای عجیب غریبی پوشده بودن همشون هم پشمالو بودن و 7 یا 8 کیلو ریش و سبیل گذاشته بودن رو صورتا شون از قیافشون خندم گرفت که یه دفه یکشون اومد پایین گفت : کیستی؟از کجا می آیی و به گجا میروی؟ گفتم هی دایی نگاه کن تو منطق حالیت می شه یا نه؟ بچه ها اونورن ها می گم با سه سوت بیان همتونو لخت کنن ها؟دیدم یه طناب داره دور کمرو دستام می بنده سه چهار نفر هم جلومو گرفته بودن نمی تونستم کاری بکنم منو انداختن رو اسبو با خودشون بردن به یه شهری که مو تو عمرم شهری به این قشنگی ندیده بودم . همین جویری داشتم این ور اون ورو دید می زدم که سوار کاره گفت:چرا این ور اون ورو دید می زنی ها؟گفتم سالار مگیه نمی دونی که به مو میگن امین زاغی؟!خلاصه رسیدیم به یه قصری که خیلی با حال درسش کردی بودن . به این یارو گفتم سالار کار بنا های آبودانه؟گفت نه دیگه نخواستم ازش بپرسم که کار کیه چون طاقت شنیدن اینو نداشتم که کسی اومده و رو دست عبادانیا زده.منو بردن تو قصر پیش حاک یا بهتره بگم پادشاه که تاج پر جواهر و طلا رو سرش بود این پادشاه از همه با حال تر بود گفت ای بنده ی خدا کیستی؟ مو امین زاغیم حالا بگو ببینم تو کی سالار؟ گفت مگر مرا نمی شناسی؟گفتن نه والله گفت عجیب است من اشک سوم پادشاه کل سرزمین آریاییها هستم .گفتم یا سید عباس این چی میگه؟یعنی مو برگشتم به زمان قبل؟بش گفتم مو باید برم بچه ها منتظر منن و از این حرفا گفت نه نمیشه من با تو یه کار مهمی دارم یکم با خودم فکر کردم گفتم اگه مو برگشتم زمان قبل حتما الان اگه برم پیش بچه ها اونجا نیستن.به اشک سوم گفتم خوب حالا این کارت چیه؟گفت بیا دنبالم.منو برد تو یه اتاق حالا منو خودش تک بودیم گفت ای امین زاغی من در تو چشمانت نوری می بینم که این امید را به من نوید می دهد که تو میتونی فرمانده سپاه من برای جلوگیری لشکر کشی روها به ایران بشوی گفتم دایی بی خیال دور اسم مارو خط بکش یه دفه دست کرد تو جیبش یه کلید در اورد و در صندوقچه ای رو باز کرد که توش پر طلا بود منم تا چشم به طلا ها افتاد زد به کلم گفتم جانم فدای رهبر نه نه جانم فدای اشک سوم در خدمتگزاری حاضرم. گفتم بگو نقشت چیه؟گفت الان که نه می دونم الان گرسنه ای و نیاز به استراحت داری.موام گفتمش باشه هر چی تو بگی حالا شام چی دارین؟گفت هر چی تو بخوای:گفتم یه بشقاب برنج و یه کاسه قلیه ماهی و یه پیاز و ترشی و دو سه تا نون.گفت این چیزایی رو که تو می خوای ما نداریم گفتم سالار مارو گرفتی برو بیار دیگه.گفت به اهورامزدا و سوشیانت که امیدوارم و یقین دارم که یه روز میاد و ناجی و رهاننده همه ما از چنگال ظلم و ستم میشه و عدالت را در جهان گسترش می ده گفتمش بابا غلط کردیم هر چی دوست داشتی بیار تا بکوفیم!!!! یه دو سه تا پرس مرغ و جوجه اوردن منم که این همه غذا رو یه جا ندیده بودم کیف کردم و تا لقمه آخر همه رو خوردم وقته خواب که شد اشک سوم اومد برام توضیح داد که من باید برم محلی که قراره رومیا از اونجا حرکت کنن و جلوشون وایسم.گفتم باشه حالا چند تا سرباز دارین؟گفت فعلا 600 تا سرباز داریم تا فردا بعد از ظهر بمون خبر دادن که قراره بازم سرباز بیاد.تو راه بتون ملحق میشن.فردا که شد خودم رو اماده رفتن کردم یه چند نفر اومدن برام لباسو زره و از این رفا اوردن موام گفتم اصلا این لباسارو نمیپوشم همین جوری تیپ مشکی راحتم.گفتن هر جور میلته.سوار اسب شدم و راه افتادم سربازا هم پشت سرم راه افتادن دیگه داشتیم به محل قرار می رسیدیم که دیدم ولک انی تعدادشون دو برابر نفراتمونه.یه ایست به سربازا دادم یکی از سربازای رومی اومد طرفم گفت که فرمانده می خواد با شما حرف بزنه گفتم باشه بگو بیاد گفت نه شما نصف راهو بیاید اونم نصفه راه بازم گفتم باشه.جلوتر که رفتم فرمانده سپاه رو دیدم رفتم نزدیکش گفتم شنیدم این روز یکی پشت سر اشک سوم گنده گوزی کرده گفت گنده گوزی؟ من اصلا(فکر کنم ترسیده بود) کا مو ای حرفا حالیم نیست تو پشت سر پادشاه ایران گه خوری کردی گفت نگاه کن سربازا ما بیشتر سربازا تو میخوای بگم بیان همتونو لخت کنن؟گفتمش تو گه خوردی با سربازات بچه ه بزنینشون.رومیه تا اومد بجنبه یه کف گرگی اوردمش و الفرار.رفتم یه گوشه تو یه سوراخ سمبه ای خودم رو قایم کردم و با خودم گفتم آخ جون فیلم جنگی زنده اونم مجانی .تا میخوردن کتکشون زدیم آخراش بود که منم یه جورایی دست به کار شدم و حال یه چند تایی از جمله فرمانده رو جا اوردم جنگ که تموم شد فرمانده رو خودم شخصا گرفتم و کت بسته تحویل اشک سوم دادم.صندوقچه رو هم ازش گرفتم موقع خداحافظی اشک سوم گفت نرو ما به تو نیاز داریم و از این حرفا گفتمش نمی شه بچه ها منتظرن می خوای یه کار بکن گفت هر کاری بگی می کنم گفتمش صحنه ای رو که فرمانده رومی رو تحویلت دادم و برات مثل سگ خم شد رو کوهها حک کن اونم از پیشنهادم استقبال کرد. خلاصه ازشون خداحافظی کردمو از همون راهی که امودم برگشتم.داشتم به مینی بوس نزدیک می شدم که دیدم وای آب یادم رفت بیارم.گفتم بی خی به جاش این صندوقچه پر از طلا رو اوردم به مینی بوس که رسیدم بچه ها گفتن پس آبت کو؟گفنم نبود.خلاصه هر جوری بود یه ماشین ایستاد و بمون آب داد تو مینی بوس بودم که حیدر سه گوش که از بچه های بهاره گفت امین زاغی این صندوقچه چیه با خودت اوردی؟ گفتم به شما ها ربطی نداره ولعباس هر کی بش دست زد دسشو میشکونم.خلاصه اون روز رفتیم بندر و واسه خودمون صفامون کردیم شب که برگشتیم امیر پشت بلند اومد گفت راستشو بگو جریان این صندوقچه چیه؟منم از اول تا آخر رو براش تعریف کردم.گفت بابا ما خودمون این کاره ایم مارو می خوای سیاه کنی؟گفتم همینه که هست می خوای باور من میخوای باور نکن سرتو بزن به دیوار.گفت گیرم که حرف تو راست اما مو اگه به جات بودم خودم پادشاه می شدم گفتمش بابا اگه این جور می شد سلسله ی امین زاغیان به وجود می اومد و کل تاریخ به هم می خورد گفت راست می گی ها.بعد دو روز که مو دیگه داشتم خودمو واسه آمریکا رفتن آماده می کردم یه نامه به دستم رسید بازش که کردم دیدم نامه از طرف خسرو پرویزه که میگه من تعریفتو از جدم اشک سوم شنیده بودم و از تو طلب کمک می کنم چون سپاه ایران اوضاعش بد جوری خرابه منم می خواستم برم کمکش که امیر پشت بلند گفن بابا این خسرو پرویزه لاشیه گفتمش چرا؟گفت آخه پیامبر یه نامه واسش فرستاده بود اما اون نامه رو پاره کرد گفتم تو اینرو از کجا می دونی؟گفت بابا تو تاریخ کلاس پنجم خوندیم یادت نیست؟گفتمش راست می گی ها ای لاشی حالا نامه پیامبر رو پاره میکنی کا ولم کن یزار برم براش.حالا حتما می گید که صندوقچه چی شد؟خوب معلومه دیگه طلا هارو اب کردم با پولش دادم یه عینک ریبون از جنس الماس واسم درست کنن که تو دنیا تک باه.وقتی عینک ریبون دستم رسید با خودم گفتم خداییش این عینکه کلیه های نیکول کیدمن و آنجولی جولی رو می ارزه.مگه نه دوستان؟خداییش اگه اومدین اینجا و نظر ندادین خیلی بی معرفتین ما این همه زحمت می کشیم خاطراتمنو واستون می نویسیم تا درس عبرتی برا شما ها باشه اما شما.. تکرار نشه ها.دمتون گرم در ضمن خاطره بعدی چون در آستانه بازی های جام جهانی هستیم مربوط می شه به فوتبال.تا خاطره و لاف بعدی بای...

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

امین زاغی و فرماندگی سپاه اشک سوم ( قسمت اول ) 

اول از همه سلام می کنم به تمام بچه های آبادان،خرمشهر،اهواز ،مسجد سلیمان کجایی یار بندر برگرد به شهر یاران اه مو هم که هی میرم تو حس نه که یه مدتی از آبادان دورم بعضی مو قعه ها اینجوری می شم . انشا الله امتحاناتو میدم بر می گردم آبودان .این راکی هم ظهری اینجا پیشم بود تا فهمیدم می ره تو وبلاگ اما نظر نمیده حسابی حالشو آوردم سر جاش تا دیگه از این غلطا نکنه بچه پررو.می دونین چه کار می کنه خو؟ میاد لافارو می خونه به اسم خودش به رفیقاش میگه ناکس.دارم براش به مو می گن امین زاغی .... خوب بریم سراغ خاطره آقا مو تا فهمیدم قراره برم آمریکا برا ادامه تحصیل و از این حرفا دلم گرفت و برا یه مدتی خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم بچه ها هم که دم همشون واقعا گرم شدیدی تا اوضاع و حال و احوالمو دیدن قرار شد یه حال اساسی بم بدن.... 5 روزی تا پرواز باقی مونده بود که امیر پشت بلند اومد از رختخواب بلندم کرد گفت پاشو آماده شو قراره بریم شنا و ماهیگیری بندر . آقا ما هم تا اسم بندر و ماهیگیری به گوشم خورد زد به کلم از خود بی خود شدم . رفتم اینور ، رفتم اونور،پریدم هوا رفتم زمین خوب شد امیر پشت بلند جلومو گرفت ها!!!به کوکام گفتم حالا به حساب کیه؟گفت که به حساب عبود میکروبی . تو دلم گفتم دم بچه های احمد آباد گرم که هوامونو دارن.خلاصه موام بند و بساطمو جمع کردم آماده رفتن شدم.از در که اومدم بیرون یه جوری شدم ته دلم گرفته بود امیر پشت بلند با پایش صادق خنجری که از بچه های خرمشهره اومدن طرفم از حالم پرسیدن گفتم نمی دونم چمه؟احساس می کنم یه چیزی رو یادم رفته.صادق خنجری یکی زد تو شونم گفت:سالار عینک ریبونت کو؟؟؟؟؟؟گفتم راچکتم دربست خوبه یادم انداختی ها!!مو تو رفتم داخل عینک رو بیارم مینی بوس رسیده بود.آقا ما سوار شدیم برا صلامتی راننده و خودم هم یه صلوات فرستادن بچه های آبادان.مینی بوس کم کم حرکت کرد تا به جاده اصلی رسیدیم همون جاده باریکه رو میگم ها.ارشیا هم سه پیچ بم گیر داده بود که باید واسمون بندری بخونی.ما هم قبول کردیم صادق خنجری هم از اون اخر یه بشکه گرفت دستش باش تنبک زد مو هم شروع کردم بچه سربندری دلمو می بری این دل عاشقمو تو کجا می بری تو کجا می بری خوشگلی با نمکی ما کجایی همه بچه ها هم داد می زدن یکی می گفت سربندر یکی می گفت آبودان صادق هم از اون ته می گفت خرمشهر خرمشهر که یهو ما شین ایستاد به راننده گفتم ها ولک چی شد؟اومد پایین یه نگاهی به موتور ماشین کرد و گفت گرم کرده و آب نداریم یکی بپره واسمون آب بیاره.امیر پشت بلند به عبود میکروبی گفت :مگه بت نگفتم ماشین با پلاک تهران نیار ها؟بخورش!!!!!! به راننده گفتم دایی تو این بر و بیابون آب از کجا واست بیارم؟نمی تونی تا سه راه شادگان برسونیش؟گفت نه موتور ماشین خراب میشه.با خودم گفتم لعنت بر این شانس یه روز خواستیم خوش باشیم این بلا سرمون اومد.به صادق خنجری گفتم کوکا اون دبه رو که داشتی باش تنبک می زدی بده تا برم از پشت لوله ها آب بیارم. صادق خنجری گفت برم فقط زود بیای ها.مو هم راه افتادم یه کم که از بچه ها دور شدم دیدم اینجا اصلا آبی نیست یه نگاه اینوور اونور کردم دیدم جلوتر آب هست . چشامو بستم و واسه خودم داشتم آواز می خوندم که یه صدایی مثل صدای تنبک شنیدم مو که تو حال و هوای خودم نبودم فکر کردم صادق خنجری که داره ته مینی بوس تنبک میزنه.چشامو وا کردم که دیدم یه گله آدم دران میان طرفم و صدام میزنن برام های و هوی می کنن که وایسا و نمی تونی از دست ما فرار کنی.موام با خودم گفتم سه اینا رو باش فکر کرن می خوام فرار کنم .خلاصه تا نزدیک شدن و چشوم به چشاشون خورد داشتم از تعجب دم در می آوردم یه 400-500 نفر سواره بودن............خوب تا اینجا باشه بقیش واسه هفته بعد.

راستی امروز می دونین چه روزیه؟خوب معلومه دیگه امروز روزیه که من و امیر پشت بلند چند سال پیش خرمشهرو آزاد کردیم.یادمه تو یکی از مصاحبه ها که بام کردن مغرور نشدم و گفتم خرمشهر را خدا آزاد کرد!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |